دولت
ساخت قدرتی كه در سرزمین معین بر مردمانی معین ، تسلط پایدار دارد ، و از نظر داخلی نگهبان نظم به شمار می آید و از نظر خارجی پاسدار تمامیت سرزمین و منافع ملت و یكایك شهروندان خویش . این ساخت قدرت به صورت نهادها و سازمانهای اداری ، سیاسی ،
قضایی ، و نظامی فعلیت می یابد . در نظام مبتنی بر ” تفكیك قوا” ، حكومت قوه ی اجرایی دولت را تشكیل می دهد . در نظام های سنتی گذشته ، كه حق الاهی اساس مشروعیت فرمانفرما یی بود و فرمانفرما قدرت خویش را، نظرا ، از مرجعی برین و ماورا طبیعی می گرفت ، میان مفهوم حكومت و دولت فرقی وجود نداشت ، و در واقع ، كشور عبارت بود از قلمروی كه فرمانفرما فتح كرده یا به ارث برده و تا زمانی كه قدرت او بتواند آن را نگاه دارد ازآن اوست و مردم سرزمین نیز فرمانگذاران و رعایا اویند.ولی با پیدایش مفهوم جدید دولت در حقوق عمومی و حقوق بین الملل ، وبویژه با پیدایش مفهوم جدید ملت ، كه كلیت انسانی تاریخمند و پایدار شمرده می شود ، دولت نیز ساخت قدرتی پایدار شناخته شده است كه بنا به اراده ی ملت برای حفظ نظام كشور و دفاع ازسرزمین و مردمان آن بر پا می شود . بنا براین ، دولت ، ملت ، و كشور ( یا سرزمین ) سه عنصر پایداری هستند كه سه راس یك مثلث را تشكیل می دهند و موجودیت هر یك وابسته به دیگری است . در مفهوم جدید دولت ، كه از قرن شانزدهم با ماكیاولی و ژان بودن در اروپا پدید آمده و در قرن های هفده و هجده بسط نظری یافته و با انقلاب فرانسه پایدار گشته است ، هر ملت مالك سرزمین خویش و تشكیل دهنده ی دولت خویش است . بنابراین ، دولت عبارت است از ساخت قدرتی كه ملت برای دفاع از خود و سرزمین خود و برقراری نظم وقانون در میان خود و نگهبانی نظام خود پدید می آورد ؛ و حكومت به عنوان دستگاهی دگرگونی پذیر در درون این ساخت كمابیش پایدار ، انجام كاركرد های آن را به عهده دارد . بنابراین ، سه مفهوم دولت و ملت و كشور ، نظرا ، سه عنصر ثابت و پایدار و تاریخی اند ، ولی نظام حكومت ( یا رژیم ) برحسب ضروریات اجتماعی و تاریخی دگرگونی پذیر است ، چنانكه ممكن است نظام حكومت در درون یك دولت از سلطنت به جمهوریت و یا از استبداد به دموكراسی تبدیل شود ، ولی فرض براین است آن سه عنصر اصلی همچنان پایدارند . مفهوم جدید دولت با ناسیونالیسم یا ملت باوری ارتباط مستقیم دارد و این دید كه از انقلاب فرانسه به بعد در جهان پراكنده شده است ، در سراسر جهان بازتابی عظیم داشته و سراسر جهان غیراروپایی را زیرو زبر كرده است ، چنانكه درخواست برای برپاكردن” دولت ملی” یكی از مهمترین محرك های جنبش های سیاسی و انقلاب ها در قرن بیستم بوده
است .
بسیاری ازمتفكران میان جامعه و دولت و یا ” جامعه ی مدنی ” و ” جامعه ی سیاسی ” جدایی نهاده اند .بر اساس این جداگری ، ” دولت ” بخشی از جامعه است ، نه تمامی آن ، كه به نمایندگی از طرف جامعه بر آن فرمان می راند . ولی در فلسفه ی هگل ، دولت در حكم جانی در تن جامعه و عنصر نظام بخش و جهت دهنده به آن و مظهر ” روح مطلق ” است . این نظریه در فاشیسم و نازیسم اساس برداشت نسبت به دولت قرار گرفته است . ولی بنا بر نظریه ی ماركسیستی ، در سیر تكاملی تاریخ بشر ، زمانی می رسد كه جامعه های بشری وارد مرحله ی طبقاتی می شوند و كشاكش منافع میان طبقات وجود دولت را به عنوان عامل سركوبی و پاسداری ” نظم ” ضروری می كند . به این ترتیب ، جامعه شناسی تاریخی ماركسیسم روزگاری را پیش بینی می كند كه در آن با ازمیان رفتن طبقات اجتماعی ، دولت نیز ” مانند تبر سنگی به موزه ی تاریخ ” سپرده شود . (واژگان علوم سیاسى ـ آشوری)
